چند وقتی است من و بقیه دوستان در تلکس اندیشه تأملی کردیم تا ببینیم عکس العمل بلاگرهای ترشیز کهن نسبت به ما و مطالب وب ما چگونه است و آیا اصلاً نیازی به وجود ما می باشد و به واقع آیا ما با بودنمان می توانیم هر چند اندک نقشی در آگاهی و تنویر افکار عمومی داشته باشیم و مصداق امر به معروف و نهی از منکر بویژه در رده حاکمان جامعه مان عمل کنیم و مسئولان انتصابی را به وظایفشان در قبال شهروندان متنبه و آگاه تر نماییم یا نه ؟
در این تفکر گروه ما، افرادی که البته بی تقصیر هم نبودند قلم به دست گرفتند و طبق معمول علی رغم اینکه از لحاظ فکری و عملی به اردوگاه محافظه کاران و به قول امام راحل (ره) متحجران تعلق داشتند با ژستهای روشنفکرمآبانه علیه بنده و دوستانم شروع به نوشتن کردند که اینها مستعار نویس اند و چون انتخابات و ایام التهاب آن به سر آمد، مطلبی ندارند که بنویسند و به قول آقای بی تقصیر حیات ما را به انتخابات ربط داده بودند و لیکن باید بگویم؛
1- در پس این چند روز و نظرات کج اندیشانه ای که دوستان بی تقصیرمان نوشته بودند به این امیدیم که باید با صلابت و قدرت بیشتر از گذشته نوشتنمان در راستای اصول اصلاح طلبان کشور و منطقه و در واقع تداوم افکار خط امامی مان ادامه دهیم.
2- به اطلاع دوستان بی تقصیرمان می رسانیم که اگر شما واقعاً طرفدار شفافیت هستید بهتر است به دوستانتان آقایان نبوی و بی تقصیر و ... بگویید که اگر به کار حرفه ای مطبوعاتی اعتقاد دارند و آن را دکان و دستگاه برای مقاصد خود نمی دانند بهتر است اولاً مجوز نشریه شان را به نام خودشان بگیرند نه خانمی گمنام و ثانیاً شناسنامه جریده شان را کامل در یکی از صفحات بنویسند که سردبیر کیست و هیأت تحریریه کدام، نه اینکه چاپخانه اش کجاست و سوماً مطالبی تحلیلی و سیاسی که می نویسند با اسم باشد که اثر کیست و شما که به مستعار نویسی ما را در این وب که در عرصه محدود اطلاع رسانی می کند انتقاد دارید پس یک سوزن هم به دوستانتان بزنید!
3- اگر دوستان بی تقصیرمان واقعاً اهل انتقادند و با آن اعتقاد دارند چه خوبست در نشریه شان جواب دهند که چرا در زمان شهرداری مرادزاده که آسفالتهای غیر استاندارد همچون کاهگل بر معابر این شهر ریخت هیچ انتقادی نکردند، چرا آن زمان که رئیس سابق اداره اوقاف به دلیل جلوگیری از فعالیت غیرقانونی هتل ساز جاده سیدمرتضی گردید و وی را از کاشمر به جایی دیگر منتقل کردند دم نیاوردند و امروزه مدافع شورا و شهر و شهرداری شده اند.
آری، دوستان ما بی تقصیرهای مو فرفری نیستند بلکه با افتخار چون به انتقاد اعتقاد داریم آن را باز می گوییم، خط ، از خبازیها باشد یا آن که رأی نیاورد ؟
ایام بکام
صالح آزادی
جمعه ها تنها وقت مردن است به ساعت برزخ ،
واين كه چرا براي بعضي ها بهار يك گل است و
براي بعضي يك باغ گل .
بر سر دل ها چه امده است
كه اين لنگر گاه آرزوها اين قدر لنگ مي زند
براي بر آورده كردنشنان
بر سر روزها شايد چه آمده است
كه اين قدر كوتاهند و بي خاصيت
خسته از اين پاندول آويزان از خيال آسماني
كه شايد بالاي سرم است
به آيه هاي استواري اين تعلق آويزان به خاك بي ادراك
حالا در زمستان ، بهار، تابستان يا پائيز .
۱ـ دیروز به مناسبتی از مشهد عازم گلبهار بودم تمام طول مسیر پر بود از مسافرینی که با پای پیاده و یکی دو نفری با اسب عازم زیارت امام رضا(ع) بودند در بین راه هم ایستگاه هایی هم جهت پذیرایی از مسافران تشنه لب خسته بر پا بود فارغ از اینکه چقدر این کار در شرایط امروز جامعه مایه وهن دین و امام رضا است و اینکه با این پیشرفت تکنولوژی و وسایل نقلیه سریع و آسان عقلانی به نظر می رسد یا نه، تمام طول مسیر مساله ای ذهن مرا با خود درگیر کرده بود و آن اینکه این تشرف با پای پیاده در پی تشویق و تحریک روحانیتی شکل گرفته بود که خود غایب بزرگ این صحنه بود، بماند...
۲ـ در آمدن فصول و ماه ها تذکر است برای ما، برای اندیشیدن که این تحول و تطور مادر طبیعت برای چه اتفاق می افتد، این ماه ها و مناسبت هایش چه پیامی برای ما دارند، محرم و صفر دیگری سپری شد بی آنکه در ذهن های منجمد ما وارثان خلف شیخ صفی الدین اردبیلی تغییری حاصل شود و ما شیعیان صفوی همچنان در خم تاریخ مانده بر سر و سینه خود زدیم تا امام شهید به واسطه اشک روان ما گناهان انباشته سالهای سال ما را ببخشاید و واسطه شفاعت در پیش گاه باری تعالی قرار گیرد، از معصوم نقل شده است که " یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد عبادت است " مشتریان بهشت! این کارـ تفکر ـ بسی آسان تر از بر سر خود کوفتن است و به قطع یقین مطمئن تر، بیایید امتحانش کنیم
و این منم مردی تنها در آستانه فصلی سرد...
این روزها بد جوری احساس تنهایی می کنم ، روزهایی که دارم بیست وشش سالگی را تجربه می کنم و تکلیف خیلی چیزهایی که باید مشخص می شده مشخص شده؛ درس، سربازی، کار و خیلی چیزهای دیگر اما باز هم حس می کنم یه چیزی کمه و باید یک سری چیزهای دیگه فراهم شه تا بتونم به قول دوستانم شربت حماقت را سر بکشم و ازدواج کنم؛ این حلقه مفقوده را نمی فهمم ؟
اگه کسی کمکم کنه ممنون میشم
روزمره گی هـــــــــــــــــا
صبح ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه از خواب بیدار شدم هرکار کردم دیگه خوابم نبرد؛ اومدم نشستم پای کامپیوتر تا از اینترنت شبانه رایگان استفاده کنم وببینم در اقصی ونقاط عالم وب چه خبر است، اما نشد که نشد که کانکت شیم
بعد از این شکست در کانکشن مثل تمام معتادای عالم خمار شدم و رفتار مواد جایگزین، ابتدا رفتم کتری را گذاشتم و برگشتم پای کامپیوتر ونشتم به وارسی فایلها و مطالبی که از چند وقت پیش فقط و فقط سیو کرده بودم این مکاشفه تا تمام شدن آب کتری ادامه داشت، گردنم درد گرفته بود، انگشتانم گر گرفه بودند مجبور شدم بلند شم تا استراحتی به چشمانم بدهم دوباره کتری را روی گاز گذاشتم و رفتم دراز کشید تا کتری جوش آمد و یک چایی خوردم همین طور یک صبحانه مفصل..
برگشتم پای کامپیوتراین دفعه سعادت قرین شد و کانکت شدیم به عالم مجاز و سر کشی به عالم وب؛ سوزش چشمهایم بهم فهماند دو ساعتی است کانکتم بدون لحظه ای پلک زدن
دیگر ظهر شده است و من گرسنه ام، کاری باید کرد؟! چه می توانم بکنم جز اینکه خودم را به لذیذ ترین غذای این دوران مهمان کنم، پیشنهاد مخصوص سر آشپز برای نهار جمعه : تن ماهی + دو عدد تخم مرغ + نان+ دسر فصل ( اغلب اوقات پیاز خام)
این نهار اشرافی ساعتی از وقتت را می برد و تو می مانی با تمام بی حوصله گی هایت، با تمام کلافه شدن هایت، با تمام .....
امروز تا این ساعت به کشداری همین پاراگراف گذشت
افاضات یک عدد نماینده
شنیدم وکیل مان در پارلمان چند روز پیش در مسجدی برای همشهری هایمان سخنرانی فرموده اند و به تبعیت از رییس جمهور تمام دستاوردهای پیشینیان را زیر سوال برده و خبر از آن داده فلان کارخانه چنین است و فلان کارخانه چنان و در دوره های گذشته هیچ کاری در شهر نشده مگر آن دوره ای که من نماینده بودم و دانشگاه آزاد در این شهر تاسیس کردم؟!!!!!
ایام انتخابات است دیگر و آقای نماینده باید حرفی زده باشد
پ.ن 1 : سه گانه کیشلوفسکی را از دست ندهید بالاخص به نظر من آبی
پ.ن 2 : استاد آواز ایران سیاوش شجریان آلبومی دارد به نام آهنگ وفا آن را هم از دست ندهید
پ.ن 3 : امیدوارم تا امروز فرصت خواندن شهروند امروز مکتوب را از دست نداده باشید اگر چنین است حداقل نسخه الکتریکی اش را از دست ندهید
همه میخواهند بشریت را عوض كنند، دریغا كه هیچ كس در این اندیشه نیست كه خود را عوض كند
همین
شاد باشید
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
ازتوي زندون
مث شب پره
با خودش بيرون
، مي بره اون جا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيداي شهر
با فانوس خون
جار مي کشن
تو خيابونا سر ميدونا:
((عمو يادگار!
مرد کينه دار!
مستي يا هشيار
خوابي با بيدار؟))
***
مست ايم وهشيار
شهيداي شهر!
خوابيم وبيدار
شهيداي شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه
بالاي دره
روي اين ميدون
رد مي شه خندون
يه شب ماه مياد
یه شب ماه میاد
باقی بقایتان الف دادمان
نبشتن نشايد ننبشتن نيز نشايد كه هيهات مني الذله
فرهيختگان ، دانشگاهيان ، كارمداران ، بازاريان ، دهقانان و كارپذيران عزيز و با شرف كاشمر و شش تراز تاريخ ديرينه شمايان ، هزاره پيش از يورش تازيان و تاخت و تازمغولان با سرنوشت زابليان گره خورده است و پيش از آن كه ابومسلم به زهر تزوير جان نثار ايران كند و سربداران آزادي و استقلال اين سرزمين را در بارش خون از گلو فرياد كنند ، اسفنديار زخم تيغ مردان سر به نيزه ايران پرستان را چشيده و نوادگان زال و رودابه دلبستگي نژاد آريائي را به خاك ستم كشيده ايران در سايه پشت اسپرداري مردان شما به جهان چشانيده اند.
از رخ نمايي كردار پيشينيان اين ديار ، اين اندك بس كه پشت امپراطوري رم و يونان باستان از شنيدن آوازه جمشيد و داريوش لرزان چون بيد مجنون دروازه هاي هرگز نگشودني ايران را پيشاني به خاك سوده اند و ايراني تباران را ديده اند كه هرگز ننگ بندگي بر تاركشان گرچه كار پذير نپسنديده اند .
اينك داوري را شمايان است كه خود فروشي بردگان به ايرانيان پناهنده را در اين برهه در سايه بنده پروري نوادگان جمشيد به ديدگاه پرورانيد و سايه فرومايگان را بر ديوار فرسوده نيرنگ به تماشا نشينيد و اين بار نيز شمائيد كه به بازگشت با خود انديشيد و شهد آزادگي را همچون پيشينيان تاريخ ساز خويش به مردانگي و فرزانگي با مهك انديشه و ترازوي فرهيختگي به همگان چشانيد .
سودني نيست و فرسودگي بر آن چيرگي نتوان يافت در گاهي كه هزار بار دانا تر از من ، در سكوت ! ارزيابي را به ميدان كشيده ايد و به نمايش گذارده ايد .
نویسنده:
يکشنبه 31 تير1386 ساعت: 14:32
اين بارنه زابل است نه روم و نه سرزمين توران است كه رنگ پذيرد و يارنگ ببازد ، و به نيرنگ ديگر گون شود . ايران است سرزمين فردوسي پاكزاد و جولانگه شاهنامه تك تاز و مردان مرد كه خدايگان خفته در بستر تاريخ هنوز كه زمان است از نامشان لرزه بر گور اوفتد و درماندگي خويش در سايه ديو انديشان خون آشام به نمايش گذارند اين شگفتي قلم نيست كه ناتواني خود را در لابلاي هفته نامه ها و روزنامه ها به پرده تماشا كشانده است .
اين مرگ گام بگام بازماندگان زبوني پذير ايراني پناهندگاني است كه امروزه در سايه قحطي عدالت و راستي ، آزادي هجوگوئي و ياوه سرايي يافته اند و در غياب رستم ، راستين بازماندگانش را به بيدادگاه رسانه كشانده اند.
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو ، همي نگريستيد و همي خواهيد نگريد پس از اينك را كه در آن بندي گشته ايد .
تنگي نفس و گره گلويتان تنگناي تنفس من را نيز ميفشرد و دانايم كه ازبيم نافرداي تكرار گردش گردون بي مروت دنياي دون گلوگاه فريادتان گرفته است ، ليكن بر آنم كه به هيچ از بيم پوچ نهراسيم تا همچون پيشينيان دريا دل خويش با يك غرش« ما هستيم » خود نمائي پوك زبونان را به نا همستي سپاريم و بار ديگر همچون تكرار پيوسته تاريخ ، فرهاد را تيشه در دست بر قله سترگ دماوند اينك ايران به تماشا بايستيم و برجك تزوير را كه چند دوره پيش نيز آزموده ايد با شتاب كمان دور انديش آرشي واژگونه به جشن پردازيم .
هميشه با مردم /سيد محمد رضا طباطبائي
آخرین خاطره ای که از او به یاد دارم به دوره ی انتخابات ریاست جمهوری بر می گردد آقای خباز نمابنده ی سابق مشغول سخنرانی در حمایت از هاشمی رفسنجانی بود جمعیت به سخنان او گوش می کردند که ناگهان سر وصدائی ازگوشه ای بلند شد جوان لاغر اندام وبلند قدی داغ کرده بود ولاتائلاتی میگفت که مپرس با هیجان وحالت دعوا خود را به تریبون رسانید کم مانده بود که خباز را به باد کتک بگیرد که مردم مانعش شدند از او خبری نداشتم تا اینکه چند روز پبش شنبدم که محمد دربانی همان جوان احساساتی دیروز،به پاس تلاشهای انتحاباتی اش به عنوان نماینده ی سازمان ملی جوانان درکاشمرمنصوب شده است
اواز گذشته هیچ تجربه ی شغلی نداردواینکه در آغاز اشتغال ودر عنفوان جوانی برای جوانان این دیار چه خواهد کرد باید منتظرماند ودید. او از اصلی ترین اعضای ستاد آقای احمدی نژاد در انتخابات سال گذشته بود به پاس همان شایستگی به این سمت رسید.اما صحبتی با مقامات بالاتر،آیا ایشان که هنوز مجرد هستند مشکلات جوانان متاهل را درک می کنند؟!آیا شخصی که حداقل از تجربه ای در چنین زمینه هایی برخوردار باشد نبود که برای اولین عرصه کاری ایشان،وی به این سمت منصوب می گردد.
در پایان ایشان را توصیه می کنم کمی از گذشته آرامتر حرکت کنند و مانند آن برخوردهای قبلی شان که مثلاً در مسجد جامع با حاج آقای خباز داشتند از ایشان سر نزند و با مردم و بویژه قشر حساس جوان لطیف و با احساس رفتار کنند نه با خشونت و فاشیست گری.


